از وقتی تهران اومدم تا الان روتینم به هم خورده. از صبح تا شب توی مسیرم و اول شب خوابم می بره. یه وعده ی غذاییم کلا حذف شده و تمرکز روی درس‌ ها هم بسی دشواره. گریه دارم. هرچقدر از بچه های کلاس خوشم نمیاد هم اتاقی هام جبران کردن. نعمتِ خالص. دلیل نوشتنم دلتنگی برای تو بود. دلم خیلی تنگته حتی توی شلوغی ‌ها. همه چی رو دارم فراموش می کنم. یادم نمیای! جزییات از خاطرم رفته. دلم می خواست از روزم با تو حرف بزنم. همه ی حرف ها روی سینه‌م سنگینی می کنه. فشار خونم رو ۱۶ بود و جلوی بقیه خجالت کشیدم. نمی دونم چرا باید از این قضیه خجالت بکشم ولی کشیدم دیگه. احساس تپش قلب دارم و حس می کنم قلبم به جایی وصل نیست. انگار که معلق و لرزونه و محکم پمپ می زنه و ته دلم خالی میشه. کاشکی تموم شه همه چی.